#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_313
ـ علی رضا میشه ما رو تنها بذاری؟
نه، برای چه؟ چرا باید علی رضا می رفت؟ احساس کردم که علی رضا در حال بلند شدن است. سریع به سمتش چرخیدم و مچ دستش را گرفتم و به سمت خود کشیدم. نشست و به چشمانم خیره شد. متعجب بود.
مادر علی رضا گفت:
ـ وقتی علی رضا برای اولین بار در مورد تو برام تعریف کرد، باهاش دعوا کردم.
نگاهش کردم. چرا؟
گفت:
ـ من علی رضا رو خوب می شناسم، شاید حتی بهتر از خودش. من بزرگش کردم و من خیلی چیزها بهش یاد دادم.
دلم می خواست از جا بلند شوم و بروم. مچ دست علی رضا را فشار دادم. او مادرش بود، او بزرگش کرده بود، او می شناختش، او بود که خیلی چیزها را به علی رضا یاد داده بود.
ادامه داد:
ـ علی رضا نمی تونست با کسی که روز اول در موردش برام تعریف کرد کنار بیاد.
نمی خواستم بشنوم، نمی خواستم. سرم را به سمت علی رضا برگرداندم و دستش را به سمت خودم کشیدم.
ـ نظرم خیلی زود در موردت عوض شد. با هر کلمه ای که علی رضا در مورد تو برام تعریف می کرد، بیشتر مشتاق دیدنت می شدم.
دستش را بالا گرفت و گفت:
ـ اجازه دارم لمست کنم؟
از جا بلند شدم و خیلی سریع با نفسی که در سینه ام حبس شده بود، سمت دیگر علی رضا نشستم. هنوز مچ دست علی رضا را در دست داشتم و فشار می دادم. نه، نه، نه. علی رضا داشت با من چه می کرد؟ چون اجازه داده بودم با اجازه لمسم کند، تصور کرده بود این حق را دارد که به دیگران هم چنین پیشنهادی بدهد؟ به کیانا گفته بود می تواند با اجازه گرفتن مرا لمس کند، به مادرش هم گفته بود.
علی رضا به سمتم کمی خم شد و گفت:
ـ آروم باش سارا، آروم باش.
ـ نمی خوام. چرا باید ... من نمی دونم ...
دوباره از جا بلند شدم و قصد دور شدن از آن ها را داشتم که با حس کشیده شدن دستم متوقف شدم. این من بودم که هنوز مچ دست علی رضا را در دست داشتم. نمی خواستم انگشتانم را از هم باز کنم. اشاره ی کوچک مادر علی رضا را دیدم. علی رضا به آرامی از جا بلند شد و جلوتر از من به راه افتاد.
romangram.com | @romangram_com