#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_311


خوشش آمده بود. لبخند زدم.

ـ خیلی خوبه که الان تنها نیستیم.

اخم کردم. نمی خواست با من تنها باشد، چرا؟ به آرامی دستش را بالا آورد و روی بازویم گذاشت.

ـ آخه اگه الان تنها بودیم که ... می خوردمت و تموم می شدی.

از حرفش خنده ام گرفت.

گفت:

ـ بریم که الان سودی جون کله ی من رو می کنه. کار کیاناست؟ اون این طوری خوشگلت کرده، درسته؟

در حالی که به سمت سالن می رفتیم گفتم:

ـ آره. ظاهرا مادرت خیلی چیزها در مورد من می دونه.

آرام گفت:

ـ آره و بهت میگم چرا.

ـ الان بگو.

روی نزدیک ترین صندلی نشستم و علی رضا کنارم نشست.

گفت:

ـ من هیچی رو از مامانم پنهان نمی کنم. اون همه چیز رو در مورد من و البته تو می دونه.

بی اختیار اخم کردم. چرا باید همه چیز را می دانست؟ نشستن در میان آن جمع وقتی تمام نگاه ها به سمت من بود، کار آزار دهنده ای بود. از آمدنم پشیمان بودم. پارسا از کنار درسا بلند شد و کنار من نشست. شلبی را روی دامنم گذاشت و از چیزهای جدیدی که در مورد ستاره ها یاد گرفته بود تعریف کرد.

جو سنگین و ساکت جمع، چند دقیقه بعد در صدای خنده ی پارسا و شوخی های کیوان و درسا از میان رفت. کیوان چیزی گفت که باعث خنده ی همه شد. تمام حواسم متوجه کلام پارسا در مورد خورشید بود. سرم را چرخاندم و نگاهم به روی لبخند مادر علی رضا ثابت ماند. خندیدنش مرا به یاد کیانا می انداخت. درسا هم درست به مانند مادرش می خندید. بدنش را به سمت شوهرش متمایل کرده بود و به چشمانش نگاه می کرد. زنانگی عمیقی در تک تک حرکاتش پیدا بود. چیزی که نمونه ی خفیفش را در رفتارهای کیانا، هنگام مواجه شدن با وحید می دیدم. چیزی که دیگران به آن می گفتند طنازی.

ـ در موردش چی فکر می کنی؟

نگاهم را از مادر علی رضا گرفتم و سرم را به سمت خود علی رضا برگرداندم. کنارم نشسته بود.

romangram.com | @romangram_com