#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_308


ـ دیدی نتونستی شکستم بدی؟

قدمی به جلو برداشتم. صدای پارسی توجهم را جلب کرد. سگ خاکستری مقابل پای زن ایستاده بود و پارس می کرد. بدون شک پاپی بود. اخمی که از صورتش می خواندم برایم جالب بود. هیچ وقت تصور نمی کردم بشود از چهره ی یک سگ خشم و عصبانیت یا چنین احساساتی را خواند.

ـ پاپی بیا این جا.

صدای علی رضا بود. پاپی سرش را به عقب برگرداند و خیلی سریع به داخل بازگشت. زن از مقابل در کنار رفت و من وارد شدم. قبل از همه، نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند. میال هال ایستاده بود و با کشیدن انگشت میان موهایش، سعی داشت آشفتگی و پریشانی اش را مرتب کند. شلوار جین و پیراهن تن نمای چهارخانه به تن داشت. آستین های بلند پیراهنش را چند بار تا زده بود و ساعت سیاهی که به مچ دستش بسته، کاملا آشنا بود. وقتی نگاهش به روی صورتم ثابت ماند، برای چند لحظه ی طولانی، انگشتانش از حرکت باز ایستاد. انتظار داشتم لبخند بزند و با گام های بلند خودش را به من برساند تا در میان آن جمع بزرگ حس بدی را تجربه نکنم، اما او همان جا ایستاده بود و فقط نگاهم می کرد.

ـ وای سار جون سلام. چقدر خوشگل شدی!

به پارسا خیره شدم. با لبخند بزرگی داشت به سمتم می آمد. نه، نه، از حالت قدم برداشتن و دستانش، می توانستم حدس بزنم چه قصدی دارد. او می خواست مرا در آغوش بگیرد. پس زدنش کار درستی نبود، خصوصا مقابل جمع، مقابل مادر و پدرش، مقابل مادر و پدر علی رضا. نفسم را در سینه حبس کردم و سعی کردم در همان دو ثانیه ی کوتاه تا برخورد و لمس شدن، آمادگی پیدا کنم. باید آرام می ماندم. عضله های ساق پایم را سفت کردم تا حرکتی نکنم. درست در ثانیه ی آخر، پارسا با اخم متوقف شد. دست مادر علی رضا را روی شانه ی پارسا دیدم و بعد علی رضا که خیلی سریع به سمتم آمد. لبخند می زد.

ـ خیلی خوش اومدی سارا.

دستش را به سمتم دراز کرد. می خواست دست بدهد؟ به دستانم خیره شدم. هر دو دستم پر بود. اول شلبی را به دستش دادم. برایم جالب بود که ساکت و بی هیچ حرکتی میان دستم قرار داشت. درسا با لبخند جلو آمد. به زحمت لبخندی روی لب آوردم و دسته گل و کیسه ی حاوی شکلات را به دستش دادم.

ـ خوش اومدی سارا جون.

صمیمیت کلام درسا و آن لبخند زیبایش، لبخندم را واقعی کرد.

علی رضا با لبخند گفت:

ـ اجازه بدید من مراسم معارفه رو انجام بدم.

نیم نگاهی به او انداختم. با گوشه ی چشم نگاهم می کرد و لبخند می زد.

ـ ایشون مادرم هستن، مامان سودی.

مامان سودی. کسی که پارسا به او می گفت مامانی. لبخند زد. تازه متوجه مرد میانسالی شدم که دستش را به دور کمر مادر علی رضا حلقه کرده بود. چند سانتی متر از زن بلند قامت تر بود. پیراهن مردانه ی سفید و شلوار خاکی رنگ به تن داشت. موهای پر پشت و خاکستری رنگش را به عقب شانه کرده بود و نمی توانستم حدس بزنم آن بوی عطر سرد آشنا، متعلق به اوست یا کیوان.

علی رضا با دست اشاره ی کوتاهی به مرد کرد و گفت:

ـ و ایشون هم پدرم هستن، محمدرضا زمانی.

محمدرضا؟! او هم اسم پدر من بود. برای چند لحظه مات و مبهوت به چهره اش خیره شدم. محمدرضا مجد! محمد رضا زمانی! شباهت علی رضا به او هم برایم جالب بود. همان بینی، همان لب ها و همان چانه. به خال روی گردنش خیره شدم. علی رضا هم دقیقا همان جا یک خال داشت. لبخند زدم.

ـ خیلی خوش اومدی دخترم. علی رضا چرا سارا خانم رو سر پا نگه داشتی؟

romangram.com | @romangram_com