#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_190


ـ سلام. خيلي خوش اومديد. من کيوان هستم، همسر درسا.

به دستش خيره شدم و گفتم:

ـ من به هيچ کس دست نميدم.

به صورتش خيره شدم. نگاهش لحظه اي از روي موهايم گذشت و ابروهايش بالا رفت.

دستش را انداخت و گفت:

ـ هيچ کس؟

ـ دقيقا منظورم هيچ کس بود.

صداي درسا را شنيدم که خيلي محکم گفت:

ـ حتي به من.

فقط از روي شانه ي کيوان به او و اخمش خيره شدم. کنايه ي نهفته در کلامش، اهميت چنداني نداشت.

لبخند زد و گفت:

ـ به هر حال خيلي خوش اومديد خانمِ ...

علي رضا کنارم ايستاد و گفت:

ـ سارا.

ـ سارا خانم.

گفتم:

ـ فقط سارا.

ابروي چپش بالا رفت و من نگاهم به پارسا افتاد. روي مبل نشسته بود و ميان دستانش چيزي سياه رنگ با سرعت حرکت مي کرد. به سمتش رفتم. دست و پايي کوتاه داشت و هيکلي کوچک. موهاي کوتاهش از سياهي برق مي زد. کنار پارسا نشستم. سگ سرش را به سمتم بالا گرفت. سياهي چشمانش به نظرم کمي عجيب مي آمد و تازه متوجه رنگ قهوه اي روي پوزه و گردنش شدم.

پارسا او را به سمتم گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com