#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_188


از جا بلند شدم و به سمت سالن رفتم. نمي توانستم درست نفس بکشم. پشت پنجره قرار گرفتم و به دانه هاي برف که حالا درشت تر از چند دقيقه قبل به نظر مي رسيدند، خيره شدم.

ـ سارا؟

چشمانم را بستم و پيشاني ام را به شيشه ي سرد چسباندم. سردرد داشتم.

گفتم:

ـ مي خوام برم خونه.

ـ الان کيوان مي رسه، خيلي سريع شام مي خوريم و خودم مي رسونمت.

ـ من الان مي خوام برم.

ـ مي دوني چي شد؟ اصلا يادمون رفت به لازانيا سر بزنيم. بيا ببينم. مي خوام دستت رو بگيرم.

نمي خواستم، ولي قبل از اين که بتوانم مخالفتم را بر زبان بياورم، انگشتانش به دور مچ دستم حلقه شد. به سمتش کشيده شدم.

خنده ي با صدايم باعث شد علي رضا با چشماني گرد شده سرش را بالا بگيرد.

خيلي جدي گفت:

ـ نخند. تو قول دادي، اگه درسا بفهمه که من رو بايد مُرده حساب کني.

دستم را جلوي دهانم گرفتم. انگشتانش را به دور مچ دست راستم حلقه کرد و مرا به سمت پايين کشيد. ظرف لازانيا را از درون فر بيرون آورده و روي زمين گذاشته بود. از گوشه ي ظرف، تکيه اي را بريده و با چنگال به دهان گذشته بود. چهره اش وقتي داغي غذا را حس کرد واقعا ديدني بود. پوستش جمع شد و با ابروهايي در هم رفته سعي داشت با دست دهانش را خنک کند.

ـ آخه من رو چه به غذا درست کردن؟ ناسلامتي مردي گفتن، زني گفتن.

ـ دايي شما اين پايين چي کار مي کنيد؟

سرم را برگرداندم. پارسا کنار در ورودي ايستاده بود و خيلي آرام اين سوال را پرسيد. علي رضا خم شد و مچ دستش را گرفت و کشيد. پارسا کنارم خيلي راحت روي زمين چهار زانو نشست.

با لبخند و آهسته گفت:

ـ مامان درسا بفهمه، حسابت با مامانيه.

علي رضا لبش را گاز گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com