#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_143
ـ درک می کنم که چرا نمیای، ولی درک نمی کنم چرا این قدر در مقابل بعضی چیزها مقاومت می کنی!
لیوان را به دستش دادم و از سمت دیگر تخت پایین آمدم. به سراغ کمد لباس هایم رفتم. برای یک دقیقه بی هدف به لباس ها خیره شدم. شلوارها سمت راست کمد قرار داشتند، شال ها را کنارشان آویزان کرده بود.
ـ سارا؟
صدایش خیلی نزدیک بود. انگار نامم را در گنار گوشم صدا می زد.
به قرمزی شالی خیره شدم و گفتم:
ـ شلوغی اذیتم می کنه و گاهی خارج از حد تحمل منه.
ـ متوجه این موضوع شدم، ولی چرا؟
شانه بالا انداختم.
پرسید:
ـ پس چطوری میری بیرون؟
ـ تو ماشین احساس آرامش می کنم.
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ فردا شب با هم می ریم رستوران. یه جای فوق العاده خلوت و قشنگ. باشه؟
ـ باشه.
ـ من دیگه میرم.
چرخیدم. فاصله اش کمتر از یک قدم بود. لبخند زد.
ـ می خوام لمست کنم.
دستش را بالا آورد و با پشت انگشتانش، برای چند ثانیه، گونه ام را نوازش کرد. لبخندش محوتر شد. دیدم که نگاهش را از لبانم گرفت و قدمی عقب گذاشت.
ـ می بینمت.
romangram.com | @romangram_com