#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_137


ـ تو حموم، زیر لباس ها بود. برات سوغاتی آوردم.

با مکث کوتاهی سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. لبخند سرخ همیشگی را بر لب داشت. نمی دانستم تصور من است، یا واقعا زیباتر از همیشه به نظر می رسید؟

پرسیدم:

ـ خوش گذشت؟ کجا رفتید؟

چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد از این که دوباره دهانش را برای گفتن حرفی باز کرد و دوباره بست، نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ رفتیم یزد و کرمان. خیلی خوش گذشت.

یزد، کرمان. هوای صاف و بدون ابر آن جا را می خواستم. تهران این روزها ابری بود و آلوده. من آسمانی صاف و بدون ابر می خواستم.

با دومین بوق، علی رضا گوشی را برداشت.

ـ سارا؟!

متعجب بود.

گفتم:

ـ حالت چطوره؟

ـ سارا؟! خوبم. چیزی شده؟

شانه بالا انداختم و شماره جدید مجله را داخل کشوی سمت راست، روی شماره ی قدیمی گذاشتم.

ـ نه چیزی نشده، فقط زنگ زدم حالت رو بپرسم، همین.

ـ مطمئنی؟

به حامد و مرد کوتاه قدی که در دفترش حضور داشت، خیره شدم. با هم دست دادند و حامد با لبخند به صندلی مقابل میزش اشاره کرد.

گفتم:

ـ آره. من باید برم.

romangram.com | @romangram_com