#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_116
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ جایی برای نگرانی نیست، من دقیقا می دونم دارم چی کار می کنم.
ـ ناسا! سازمان فضایی! این دو تا چطوری به تو رسیدن؟ تو خودت رو وارد بازی سیاست دو تا کشور کردی که ...
لیوان را روی میز گذاشتم و این بار من بودم که به سمتش خم می شدم.
ـ علی رضا، من می دونم دارم چی کار می کنم.
ـ این نجوم و آسمون و ستاره نیست سارا، این سیاسته، تو چنین آدمی نیستی.
از جا بلند شدم. گرسنه بودم. به سمت آشپزخانه رفتم.
ـ همه چیز آسمونه. دنیای من همینه.
پشت سرم از جا بلند شد و گفت:
ـ پس این ملکی تو دفترت چی کار می کرد؟
چرخیدم و گفتم:
ـ داری مثل حامد به خاطر کوچک ترین کارم بازخواستم می کنی؟
خیلی سریع اخم روی پیشانی اش تبدیل شد به یک لبخند عمیق روی لبش و گفت:
ـ اگه این کارم رو می ذاری به پای نگرانی و علاقم، جواب سوالت مثبته و اگه قراره برداشت دیگه هم ازش داشته باشی، باید محکم بگم نه.
سرم را تکان دادم و چرخیدم. درک کردن آدم ها از توانایی های من نبود. در یخچال را باز کردم. دو ظرف سالاد و یک ظرف لازانیا را بیرون آوردم و بی آن که در یخچال را ببندم، به سمت میز رفتم.
ـ هر چی دوست داری بردار.
ـ چه سخاوتمندانه!
با صدا خندید و بی توجه به اخمم، ظرف لازانیا را هم کنار ظرف خودش داخل ماکروویو قرار داد.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com