#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_198

صدرا رو توی تخت خوابش گذاشتم و آروم از اتاق بیرون رفتم .

باربد درحالی که داشت از سر و کول آسا بالا میرفت میخندید و صدای خنده هاشون کل فضا رو پر کرده بود .

لبخندی به این همه خوشبختیم زد و کنار آسا رو روی کاناپه نشستم .

پنج سال پیش درست روز عروسی آرزو من هم همراه بهترین دوستم لباس عروسی تنم کردم و با آسا توی محضر عقد کردیم .

یک ماه بعد از عقد آسا به عنوان سوپرایز بلیط های آمریکا رو بهم داد و گفت که پدرش توسط یکی از مقام های بالا رتبه تونسته

اقامت مارو داخل آمریکا فراهم کنه .

بدون اینکه کسی متوجه مرگ شهریار و نادر بشه ما از کشور خارج شدیم و برای همیشه به آمریکا اومدیم .

اول ها کمی احساس غریبی میکردم ولی با به دنیا اومدن دو قلو هام سرم حسابی مشغول شد و دیگه وقتی برای دلتنگی نداشتم .

آرزو و شروین هم به همراه مهدیه هر سال تعطیلات عید برای سر زدن به ما پیشمون میان چند روزی رو حسابی خوش

میگذرونیم .

آرزو هم صاحب دوتا دختر خیلی ناز و قشنگ شده .

روز های سختی رو توی ایران گذروندم ولی از خدا بابت داشتن آسا ممنون بودم .

آسا باربد رو روی زمین گذاشت و ازش خواست که با اسباب بازی هاش بازی کنه، تقریبا باربد رو دنبال نخود سیاه فرستاد .

محو تماشاش بودم که لب هاش نزدیک صورتم شد و لب هامون قفل هم شد . بدون توجه به حضور باربد من رو توی بغلش گرفت و

باهم به سمت تخت خواب رفتیم .

چشم هام رو بستم و از خدا بخاطر داشتن این همه خوشبختی شکرگزاری کردم.






romangram.com | @romangram_com