#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_184
ماکه جوابمون رو شنیدیم بهتره رفع زحمت کنیم .
کیومرث خان هم بدنبال تایید حرف های همسرش بلند شد که آسا باصدای جدی ای پرسید :
- اسم اون بچه چی بود ؟
فرهانی نم گوشه ی چشم هاش رو پاک کردو گفت :
- اسم اون بچه
... آسابود، آساراد .
با شنیدن این حرف سکوت سنگینی داخل سالن حکم فرما شد .
آسا که انگار توی این دنیا نبود .
حق داشت من که غریبه بودم با شنیدن این حرفا برق از سرم پرید چه برسه به آسای بدبخت .
ملیحه خانم با عصبانیت گفت :
_ سیامک بهت گفتم الان وقت این حرفا نیست .
_ چرا نیست ؟میذاشتم پسرم بخاطر بی پولی مثل پدرش یه عمر حسرت بخوره که چرا نتونست به عشقش برسه؟
فراهانی از جاش بلند شد و به سمت آسا رفت .
دستش رو شونه ی آسا گذاشت و گفت :
_ میدونم برات پدری نکردم و الان حقی به گردنت ندارم ولی التماس میکنم درک کنی من نمیتونستم اون زمان کاری کنم خصوصا که هیچ نشونه ای از مادرت نداشتم فقط میدونستم اسم شوهرش کیومرث راد هست .
همه جارو برا پیدا کردنت زیرو رو کردم ولی هیچکس خبری ازتون نداشت .
کسایی ام که خبر داشتن بخاطر به هم نخوردن زندگی مادرو پدرت بهم حرفی نمیزدند و دست به سرم میکردن .
دیگه از پیدا کردنت نا امید شده بودم که خودت با پاهای خودت به شرکتم اومدی و درخواست کار دادی .
romangram.com | @romangram_com