#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_160
اصلا به حال من فکر نمیکنی که چجوری خودم رو کنترل کنم و کار خطایی ازم سر نزنه؟ !
میدونستم اگه آسا بفهمه بهش دروغ گفتم و من هنوز دختر هستم محال بود حاضر شه باهام یکی بشه ولی باید باز هم گولش میزدم ومجبورش میکردم پایبندم بشه .
با عشوه دستی روی ته ریش مردونش کشیدم و با صدای آرومی زیر گوشش زمزمه کردم :
- آسا انگاری یادت رفته منو تو قبلا جسممون باهم یکی شده و الان باید ازدواج میکردیم منتها بخاطر اینکه دلت جای دیگه گیر بود من نخواستم تحت فشار بزارمت و گذاشتم با اون دختر زندگیتو بسازی .
الانم من تقریبا زنت حساب میشم منتها انقدر مرد نبودی مسئولیت اشتباهتو به عهده بگیری .
آسا کلافه خودشو کشید بالاتر و به تاج تخت تکیه داد. با صدای غمناکی گفت :
- نورلانا من واقعا تو شرایطی نیستم که بتونم به زن دیگه ای اعتماد کنم انقدر در عرض یک روز زندگیم زیر و رو شد که حتی الان روی جواب دادن به تلفن های پدر و مادرم رو ندارم .
بردارم گوشیو چی بهشون جواب بدم ؟
بگم عروستون بچه دار بود قبل از اینکه تو حجله با من بشه؟ !
ناباور دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و هینی کشیدم .
قدیسه ای که آسا ستایشش میکرد بارداربود اونم از مرد دیگه ای؟ !
من که حسی به نازنین نداشتم تقریبا دود از سرم بلند شد با شنیدن این حقیقت دیگه حال و روز آسا که فاجعه بود .
_ میدونم الان داری توی دلت مسخرم میکنی بخاطر اینکه همیشه پاکی و با حجابی نازنین رو به رخت میکشیدم ولی فکر نکن من باز از عقیدم صرف نظر کردم ، هنوزم برام دختر با حجب و حیا ارزش بیشتری داره ولی دیگه متوجه شدم نباید تنها بخاطر حجاب کسی رو قضاوت کنم .
من انقدر ابله بودم که فرق بین یک فاحشه و یک دختر پاک رو با چادر میسنجیدم ولی فهمیدم که اینطور نیست .
تو با اینکه بی قید و بند هستی ولی هیچوقت سعی نکردی با عشوه و حقه منو به دام خودت بندازی .
باشنیدن این حرف ها لبخندی به روی لبم اومد و با خوشحالی سرم رو روی سینه اش گذاشتم .
دستش رو میون موهام فرو برد و گفت :
- بهم یکم وقت بده تا بتونم اعتماد کنم دوباره تیکه های قلبم رو بهم وصل کنم .
romangram.com | @romangram_com