#آسانسور_پارت_431

ابروهامو چندبار انداختم بالا..و با خنده بهش خيره شدم ...

كه يه دفعه منو كشيد تو ب*غ*لش ....

دامون - عاشق اين غد بازياتم ...

همونطوركه تو ب*غ*لش بودم..منم دستامو دور كمرش حلقه كردم..

- فكر كنم براي عروسي بايد يه كفش پاشنه بلند ده سانتي پام كنم كه هم اندازه ات بشم....تو عقدم اشتباه كردم كه نپوشيدم ..كلاه سرم رفت

با خنده منو بيشتر به خودش فشار داد...و اروم لپمو كشيد

محسني - نه به اندازه كافي از زبونت دارم مي كشم ...ديگه لازم نيست هم اندازه من بشي...

خنديم و در حالي كه دستام دور كمرش هنوز حلقه بود...سرمو تكيه دادم به سينه اش .و با صداي چون غربتي ها :

-چشم هر چي اقامون بگه ...

..محسني – اخ كه توام... چقدر حرف گوش كني دختر

و دوتايي با عشق و علاقه اي بي پايان ...شروع كرديم به خنديدن



***********



شايد بيشتر عمرمو از در اسانسوراي زيادي گذشته باشم .... ولي هيچ كدوم مثل اون اسانسوري نبود... كه منو به عشقم رسوند ..

عشقي كه حالا به جاي چزوندون ...و سربه سرش گذاشتنش.. مي پرستمش ... بله همون اسانسور قديمي ..

كه باز نشون داد..خيلي مهربونتر از تمام اسانسورهاي جديد و به روزه.. كه هزارتا دم و دستك ..و ادا و اطوار دارن ...



romangram.com | @romangram_com