#آسانسور_پارت_350


وبلندتر از قبل زدم زير خنده

فصل چهل و هفتم :





البته خل تر و ديونه تر از همشون من بودم ..كه با تمام اين اتفاقا مثل ديوونه ها مي خنديدمو نيشمم باز بود

وارد بخش شدم ...تاجيكو داشت با مرواريد حرف مي زد



..بهشون نزديك شدم و اروم سلامي كردم..خواستم از كنارشون رد بشم و برم تو اتاق كه :

تاجيك- صالحي :

-بله خانوم تاجيك

تاجيك- برو تو اتاقم ..كارت دارم

با ترسي كه توم رخنه كرده بود

-الان؟

تاجيك- بله الان ..تو برو ..منم ميام

سرمو انداختم پايين و به طرف اتاقش رفتم...

مي دونستم كه مي خواد اول يه سخنراني طولاني و قرا برام بكنه و بعدشم يه توبيخ گنده

تا وارد شدم پشت سرم وارد شد و در اتاقشو بست


romangram.com | @romangram_com