#آرشام_پارت_382
من قدرش و ندونستم..گذاشتم بره..
باهاش خداحافظی کردم..
دلم می گفت جلوشو بگیر نذار بره..
اینبار عقلمم بهم نهیب زد تا به ندای قلبم گوش کنم ولی نکردم..آرشام سرسخت تر از این حرفا بود..
به خودم که اومدم دیدم خیلی وقته اونجا نشستم و دارم با خدا درد و دل می کنم..
از رو زمین بلند شدم و دامن لباسم و تکون دادم..یه شال حریر خاکستری انداخته بودم رو سرم که همرنگ لباسم بود..
بی حوصله مرتبش کردم....
تو همون حالت که داشتم اشکامو پاک می کردم یاد گل های یاسی افتادم که اون شب با پری پیداشون کردیم..
قدمامو به همون سمت برداشتم..از داخل صدای موزیک می اومد..
فارغ از دنیای اطراف فقط دوست داشتم برم همونجایی که اون شب حاضر نبودم هیچ جوری ازش دل بکنم..
هنوز چند قدم بهشون فاصله داشتم که با دیدن یک نفر سر جام ایستادم..مردی که پشت به من رو به گلای یاس نشسته بود..
خواستم بگردم اما..
نمی دونم چرا پاهام به جای اینکه پس بره پیش می رفت..
یه قدم دیگه بهش نزدیک تر شدم..از صدای پاهام متوجهه حضورم شد..
آهسته از جاش بلند شد..
هنوز پشتش به من بود..
دقیق نگاهش کردم..
قامت بلند و کشیده..
کت و شلوار مشکی و خوش دوختی به تن داشت..
بوی عطر گل ها مشامم رو نوازش داد..
-ببخشید انگار مزاحمتون شدم..
نباید اینو می گفتم..باید راهم و می کشیدم و از اونجا دور می شدم..
نمی دونم چرا توانایی هیچ کدوم رو در خودم نمی دیدم..
حرکات و رفتارم دست خودم نبود..
انگار بی اراده شده بودم..
دستم و رو شالم گذاشتم..رو همون قسمتی که قلبم دیوانه وار می زد..چه واضح حسش می کردم..
دست راستش مشت شد..محکم فشارش داد و بازش کرد..
ناخداگاه بهش نزدیک شدم..پشت سرش ایستادم..
حتی برای یه لحظه هم بر نگشت..
خواستم بی تفاوت باشم..با حسی که بهم دست داده بود مقابله کردم و از کنارش رد شدم..
جلوی گل ها ایستادم و با سر انگشت لمسشون کردم..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
تو حال خودم بودم..انگار چهره ی جذاب آرشام و همراه با همون نگاهه مغرور توی تک تک گلبرگ های این گل ها می دیدم..
زیر لب زمزمه می کردم..
نمی دونم صدام تا چه حد بلند بود..
حواسم به اطرافم نبود..انگار تو باغ خونه ی پری شون ایستادم و به گلای یاسشون نگاه می کنم..
گلایی که با دستای خودم پرورششون دادم....
با مهر و محبت قطرت اب رو اروم به تن لطیف و شکننده شون می پاشیدم..
هیچ وقت نذاشتم ریشه شون خشک بشه..
هر کدوم از اونها همراه با حس انتظار من رشد کرده بودند..
زمزمه کردم:
در لابه لای ابرهای تیره بود
رویای آمدن دوباره ی تو
آن شبی که آسمان گریست...........
اشک تو چشمام نشسته بود..حال وهوای چشمام بارونی بود..خدایا چقدر دلم از غم پر.. ِ
آن شبی که قطره های اشک من
به روی برگ های یاسمن چکید
صدام می لرزید..بغض داشتم..صورتم با قطرات پی در پی اشک خیس شد..
@romangram_com