#عروس_برف_پارت_177
اروم دستم رو نوازش می کنه و می گه:به جون آذین..امشب همش داشتم گوشش رو می پیچوندم..درسته پیش نوبخت بود ولی حواسش به توام بود..دیگه کم لطفی نکن..فوری تا توی جمع ندیدت سراغت و گرفت و دیدی که با بشقاب غذا اومد پیشت..
و اهی می کشه و می گه:داداشم بیشتر از همه نگران توئه!من اینو خیلی خوب حس می کنم..مخصوصا از دیروز تا حالا..و بر می گرده سمتم و می گه:نگرانیه توی چشمهاش رو ندیدی آذیــن؟!
با ناراحتی سری تکان می دم و می گم:خودمم دارم داغون میشم..دیگه چه برسه به یوسف!می دونم که برای اون شاید سخت تر از من هم باشه..
گیسو به ارومی زمزمه می کنه:مطمئنا که سختتر هم هست!شک نکن!
ادامه میدم:ولی گناه من چیه؟من نخواستم..نمی خوامم که نیما برگرده توی زندگیم..از همون اولش هم نیما، یه انتخاب اشتباه بود..انتخاب غلطی بود!من غلط کردم...اشتباه کرد..تقاص پس دادم و میدم..بابام رو از دست دادم..ولی شد.اتفاق افتاد..بعضی چیزا باید توی زندگی ما آدما بیفته تا قدر اونی که داریم یا داشتیم و بیشتر بدونیم..و با حسرت می گم:من حتی..از قبل هم بیشتر عاشق یوسفم...بیشتر می پرستمش..بیشتر قدرش رو می دونم..ولی روزهای سختی رو هم گذروندم..تو که بهتر از هر کسی می دونی گیسو...من بعد از مرگ بابا و اون جریانات داغون شدم..قرص اعصاب خوردم..دکترای جورواجور رفتم..ولی..فقط یکم،فقط یکم که میاد زندگیم اروم بشه،دوباره همه چیز خراب میشه!حتی..نمی دونم چجوری باید این رو به مامان بگم..امشب چندبار خواستم بگم..ولی نشد.نشد که بگم..نخواستم توی مهمونی قلبش بگیره..ناراحت بشه..همه ناراحت میشیم اگه چیزی بشه!و سرم رو بین دست هام می گیرم!
با صدای ارومی می گه:غصه نخور..بالاخره خدا بزرگه!ما هم که کنارتیم این و یادت نره.و در حالیکه سعی می کنه به صداش لحن شادی بده می گه:پاشو بریم که دیگه الان مهمون ها کم کم میرن و باید بهشون خوش امد بگیم مخصوصا صامتی جون!
چشم غره ای بهش میرم که می خنده و می گه:مگه بد می گم...امشب دو سه دفعه دیدمش اطرافته..من حسودیم شد وای به یوسف!
می خندم و از جام بلند میشم و همراهیش می کنم!
مهمون ها تک تک در حال رفتن بودن!من هم کنار بقیه ایستاده بودم و به مهمون ها خوش امد و شب بخیر می گفتم.
از اینکه صامتی هر لحظه نزدیک تر می شد بهم ،کف دست هام عرقی سرد نشست!می دونستم که حتی دست دادن هم با صامتی،باعث میشه یوسف اخم هاش توی هم بره،چه برسه به اینکه صامتی بخواد باهام همکلام هم بشه و همینطور هم شد!
در حالیکه روبروم ایستاده بود و برق رضایت اشکاری رو میشد توی نگاهش دید دستش رو جلوم دراز کرد و گفت:شب خیلی خوبی بود خانوم..از دیدنتون خوشحال شدم!
لبخندی مستاصل زیر سنگینیه نگاه یوسف،به صامتی میزنم و می گم:لطف دارید دکتر...و حس اینکه دستم بین دستش فشرده میشه رو احساس می کنم و در حالیکه هنوز دستم توی دستشه به سمت یوسف می چرخه و با لبخند می گه:جناب دکتر..امشب مجلستون پر از ستاره بود!ولی ماهش دیدنی تر بود!و به من خیره میشه و با مکثی می گه:اینطور نیست خانوم؟!
لبخندی که مصنوعی بودنش رو کامل میشد حس کرد،میزنم و کمی صورتم رو به سمت یوسف می چرخونم...
می بینم که یوسف ،خودش رو کمی بهم نزدیک تر می کنه و می گه:البته..تا ماه رو چجوری تفسیر کنیم!
با اومدن غزل،دستم رو از بین دست صامتی بالاخره جدا می کنم و مشغول خداحافظی کردن با خانواده ی گلدوست میشم!
ساعتی بعد خونه از مهمان خالی میشه!
در حالیکه روی مبل لم داده بودم به امیرعلی که در حال کشیدن خمیازه بود نگاه می کنم..
تا نگاهم رو می بینه فوری می گه:چیه خوشگل ندیدی؟!
romangram.com | @romangram_com