#عروس_برف_پارت_172
خوشحال از اینکه امشب خوب پیش میره یکم به خودم میرسم و از خودم پذیرایی می کنم و می بینم که عمو یونس در کنار یوسف مشغول خوش امد به میهمان ها هستن ..
کت شلوار مشکی براقی و خوش دوختی که پوشیده اونقدر بهش میاد که دلم می خواست به سمتش برم و بهش بگم چرا اینقدر امشب خواستنی تر از همیشه به نظر میای؟!
وقتی رفتم نزدیک و باهاش دست دادم متوجه شدم که وقتی رفته ارایشگاه ،یه کارایی توی صورتش کرده که حاله ی کمرنگ کبودی پایین چشمش دیده نشه و چسب گوشه ی لبش رو هم کوچکتر کرده بود.
آهی می کشم و فکرم رو از دیروز و قضایایی که بهمون گذشته بود دور می کنم!
با یاد غزل لبخند به لب میارم.
از اینکه یوسف غزل رو خانوادگی دعوت کرده بود بیشتر خوشحال می شم و می بینم که چقدر این پسر اقاست و فهمیده!
نصف بیشتری از میهمان ها رو فامیل ها تشکیل می دادن..با دیدن پسر عموهای یوسف که درست مثل خود یوسف خوش تیپ و قد بلند بودند لحظه ای لبخند به لب میارم!
مطمئنا اگر کنار هم می ایستادند گروه سرود خوبی رو تشکیل می دادند!با این فکر شیطانی لبخندم پررنگ تر از قبل می شه که گیسو غافلگیرم می کنه و می گه:به چی می خندی خانوم خانوما؟
لبخندم رو سعی می کنم،قورت بدم و سری تکون بدم و بگم هیچی..نمی دونم چرا دو تا از دکترهای بیمارستان نیومدن!فکر می کردم که حتما میان!
لبخندی شیطون می زنه و می گه:منظورت صامتی که نیست؟!
با چشم هایی گرد شده نگاش می کنم که می خنده و می گه:از یوسف وصفش رو زیاد شنیدم از وقتی که اومدیم..و با لحنی اروم می گه: فکر کنم بهش حسادت می کنه اذیــن..
ابرویی بالا می اندازم و می گم؟:جــدی؟!
چشمکی می زنه و می گه:جدی!
همین که سرم رو می چرخونم می بینم که وارد شدن خانواده ی غزل با دکتر صامتی و دکتر زندی همزمان میشه!
گیسو که می خنده اروم کنار گوشم می گه:چه حلال زاده هم بود این اقا...متعجب تر به گیسو نگاه می کنم!اون از کجا صامتی رو دیده بود که می شناخت و با این فکر که نکنه یوسف صامتی رو به گیسو نشون داده بهت زده سرجام وایمسیتم که اگر فشار دست های گیسو نبود مطمئنا از جام تکون نم یخوردم!
به همگیشون خوش امد میگیم و غزل رو همراهی می کنم تا لباس هاش رو عوض کنه!
نگایه به غزل که اماده بود انداختم و گفتم:ببینم چرا مامانت نمیومد حالا؟!
-والا حالش خوب نبود...می دونی که این میگرن عذاب اوره..خیلی دوست داشت می اومد ولی نشد دیگه..
romangram.com | @romangram_com