#عروس_برف_پارت_170

مطمئن بودم از اینکه موهام رو رنگ کرده بودن همه استقبال می کردن..مخصوا اذر که همیشه تشویقم می کرد و من قبول نمی کردم!

دلم می خواست بعد از مدت ها یکم تغییر توی ظاهرم ایجاد کنم و امشب،مطمئنا موقعیت خوبی می تونست باشه برای اجرای این کار!

لباسم رو به کمک یکی از ارایشگر ها پوشیدم و جلوی اینه ایستادم!همه چیز اماده بود و وقت رفتن به خونه بود!به ساعت که نگاه کردم نزدیک 6 بود!کرام بیشتر از اونچه که فکرش رو می کردم طول کشیده بود ولی ،وقتی به خودم نگاه می کردم راضی بودم! از اینکه امشب،غزل هم توی این جشن بود لبخندی به لبم میاد!

با صدای زنگ گوشیم دست از نگاه کردن به خودم توی اینه بر می دارم و به سمت کیفم حرکت می کنم!

اذر بود..می گفت که چرا نمیام خونه؟!و بعدش صدای امیرعلی بود که می گفت اگه می خوام بیاد دنبالم! گفتم که لازم نیست و خودم با آژانس برمی گردم و خواهش کردم که به یوسف چیزی نگه!چون ممکن بود به سرش بزنه و بیاد دنبالم!

اذر که متعجب شده بود گفت:وا یوسف چرا بیاد؟!

به سکوت دعوتش کردم و گفتم که وقتی رسیدم براش توضیح می دم فقط مواظب باشه که یوسف متوجه نشه چون اومدنه هم با اون اومدم و گفته که هر وقت کارم تموم شد بهش زنگ بزنم تا خودش بیاد دنبالم و من،اینو نمی خوام که وسط مهمونیش بیاد دنبال ِ من و زشته که مهمونی و مهمون هاش رو تنها بزاره!

اذر که انگار کمی متقاعد شده بود گوشی رو قطع کرد و من از ارایشگر خواستم که یه آژانس برام خبر کنه!

دقایقی بعد توی آژانس به سمت خونه ی خاله اینا حرکت می کردم.هوا کمی تاریک شده بود و خدا خدا می کردم که به ترافیک برنخوریم و همین هم شد!

جلوی ساختمون خونه پر بود از ماشین های مدل بالا..کرایه آژانس رو حساب می کنم و از ماشین پیاده میشم.

نفسی عمیق می کشم و به سمت در ویلایی خونه که باز گذاشته شده بودنش، قدم برمیدارم.بی سرو صدا در خونه رو باز می کنم و خیلی اروم و بدون اینکه کسی رو متوجه حضورم بکنم از راهروی باریک می گذرم و وارد اولین اتاق میشم!

با دیدن اتاق که خالی هم بود، نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم و مشغول در آوردن مانتو و شالم میشم!

صدای بلند موزیک ملایمی که پخش می شد به راحتی قابل شنیدن بود.دستی به لباسم می کشم و بعد از کشیدن نفسی عمیق از اتاق خارج میشم و به سمت سالن اصلی خونه که اونجا از مهمان ها پذیرایی می شد حرکت می کنم!

کفش های پاشنه بلندم ناخوداگاه باعث می شد که خیلی خانمانه تر از همیشه قدم بردارم!

از همون اول که وارد سالن میشم تقریبا با بیشتر مهمان ها حال و احوال می کنم..

با دیدن دکتر مظاهر هم که توی جشن حضور پیدا کرده بود خوشحال،بهش خوش امد می گم و می گم که امیدوارم شب خوبی رو بگذرونه!تشکر میکنه و منم بعد از مکثی ازش جدا میشم.

تا میرسم به مامان اینا..می بینم که یوسف و امیرعلی پشتشون به سمت منه و هنوز متوجه حضورم نشدن! رامین که من رو می بینه، فوری دستم رو می زارم روی بینیم و به سکوت دعوتش می کنم!ابرویی بالا می اندازه و لبخند میزنه..مامان و خاله مشغول حرف زدن بودن و از گیسو و اذر هم خبری نبود!

با سلام من،انگار تازه متوجه حضور من میشن!


romangram.com | @romangram_com