#عروس_برف_پارت_150
وقتی یادم می افتد که مطمئنا در این جشن دعوت دارد پیشنهاد اذر را قبول می کنم و می گم که برای من هم وقت بگیره و بهم ساعتش رو خبر بده!
یاد لباسش می افتم و ازش می پرسم که از لباسش چه خبر؟!آماده شده یا نه؟ با خوشحالی می گه که بالاخره لباسش اماده شده و دوختنش تموم شده!و وقتی که پروو کرده عالی بوده!و مامان هم خیلی خوشش اومده و کلی از لباس تعریف می کنه!
از مهمانی شب گذشته در خانه ی خاله اینا می پرسه!ولی تا می خواهم توضیح بدهم عظیمی صدایم می کند و به اجبار تماس را قطع می کنم!
**
ساعت دقیق 7 است که گوشی ام زنگ می خورد!متعجب به اسم افتاده روی گوشی نگاه می کنم!
"یوسف "
امروز بعد از مدت ها" اولین بار ها" رو تجربه می کردم..
بعد از 3 سال" اولین بار" بود که دم خانه ام امد..
بعد از 3 سال" اولین بار "بود که به موبایلم زنگ زد!
با دست و قلبی لرزان تماس را وصل می کنم و وقتی که جواب می دهم،سرد است و تلگرافی می گه :"پایین توی ماشین منتظرتم!بیا!"
با تعجب به گوشی که درون دستم قطع شده چشم می دوزم!وقتی فکرم به جایی قد نمی دهد شانه ای بالا می اندازم و کیفم را بر می دارم و با بچه ها خداحافظی می کنم.کل فردا رو در مرخصی به سر می برم و از این بابت زیادی خوشحالم چون جمعه هم به بیمارستان نخواهم آمد.
به اسانسور که نگاه می کنم ،منتظر ایستادن را بی فایده می بینم و از پله ها به سرعت و حالت دویدن پایین می روم!
در حال نگاه انداختن به اطراف بودم که بوقی برایم می زند!
ارام ارام به سمتش حرکت می کنم تا نفس هایم که بر اثر تند پایین امدن از پله ها نامنظم شده بود، به حالت طبیعی برگردد.
همین که داخل می نشینم سلام می کنم و نیم رخش را از نظر می گذرانم.
انگار پکر و گرفته بود!
جواب سلامم را به سردی دقایقی قبل، می دهد و من را درست مثل همیشه متعجب می کند!قیافه اش درست مثل ادمیست که مجبور شده به دنبال کسی بیاید!
-می خوای بری خونه ی خودت یا مامانت؟!
romangram.com | @romangram_com