#عروس_برف_پارت_144

به همراهش از اتاق دکتر مظاهر خارج می شوم..نیم ساعتی بود که هر دو در اتاق دکتر مظاهر بودیم و یوسف بی وقفه حرف می زد!

دکتر مظاهر مردی فهمیده و با کمالات بود!مردی قابل ستایش!حتی حرف زدنش هم نوعی حس خوب را در آدم ایجاد می کرد!

ساعت نزدیک به 10 بود که یوسف گفت:تو شام خوردی؟!

میلی به خوردن شام نداشتم..ولی سری به نشانه ی نفی حرفش تکان دادم!

فوری گفت:پس بیا بریم یه چیزی بخوریم..بعد برو به کارت برس!البته اگر کاری باشه..فعلا که همه چیز امن و امانه!

اشاره اش به سکوت حاضر توی بخش را می فهمم ولی..برای رفتن و بیش تر از این ماندن در کنارش،تردید دارم!

می ترسم که روز تقریبا خوبم با حرفی ناراحت کننده از طرف من یا یوسف بهم بریزد!دوست ندارم اعصابم بیشتر از این ها بهم ریخته شود!

فوری نگاهی کوتاه بهش می اندازم و بر خلاف میل و خواسته ی قلبیم ،می گم:نه..من میلی به شام خوردن ندارم!تو برو..من توی پذیرش هستم!

سکوت می کند و حرفی نمی زند!حتما از اینکه همراهیش نمی کنم دلگیر شده که چند چین روی پیشانیش نقش بسته!

چاره ای نیست..گاهی حتی از نزدیک شدن به یوسف هم واهمه دارم و قلبم هر لحظه به من اخطار می دهد!

میانه ی راه از هم جدا می شیم!و من کلافه و مغموم به سمت پذیرش حرکت می کنم.

**

هفته ی بعدی هم بدون هیچ دغدغه ای آغاز می شود.ولی هنوزم ترس در تمام وجودم ریشه دوانده..کینه در دلم روییده و نمی دانم با این ها چه کنم!

خبری از نیما و تماس دیگری ازش نشده بود!

روزها به سرعت سپری می شد و به روز جشنی که برای یوسف قرار بود بگیرند، نزدیک می شد! خیالم راحت بود که لباس برای جشن دارم..همان لباسی که برای تولد غزل گرفته بودم خیلی مناسب بود و زیادی هم به دل خودم نشسته بود!

شب خوبی رو در کنار خانواده ی خودم و خانواده ی خاله اینا گذرونده بودم!تمام شب حرف ها درمورد برگزاری جشن بود و گیسو پر از شور و شوق حرف می زد..در مورد لباسش توضیح می داد و یوسف لبخند میزد و امیر علی تیکه می پراند و من..فقط گوش می دادم و می خندیدم به حرف های گیسو و امیر علی که پر از سرزندگی و نشاط بودند..این دو از اول هم عادت به کل کل کردن را داشتند و هنوز هم فراموشش نکرده بودند.

بعد از خوردن چای که مزه ی زیادی هم داد، از جایم بلند می شوم و زدتر از مامان اینا عزم رفتن می کنم!

فردا ساعت 6 صبح باید بیمارستان بودم و ساعت الان 11 و 30 شب را نشان می داد!


romangram.com | @romangram_com