#عروس_برف_پارت_121
"و این تلخ ترین حقیقت زندگیه ما بود!"
حقیقتی که بعد از گذشت 3 سال برام, هنوزم پررنگ بود..هنوزم کابوس اون روز رو ..روزی که بله دادم رو..روزی که خودم رو توی گور حس کردم رو می دیدم و زجر می کشیدم..
اونقدر گریه کرده بودم که از نفس افتاده بودم ..اونقدر نیمه های شب..تک و تنها اشک ریختم و به خدا التماس کردم که از حال رفتم..و وقتی که بهوش اومدم افتاب زده بود و من هنوزم با سرسختیه تمام به این دنیا چسبیده بودم!
روزی که خاله اینا برگشتن نه من شیفت بودم و نه یوسف!هر دو خونه بودیم و همگی برای استقبال به فرودگاه رفتیم و برگشتنه اومدیم خونه ی ما..
اونقدر اون روز خوشحال بودیم که خنده از لبهای هیچ کس دور نمی شد...
منم بعد از گذشت چند روز ،به لطف اومدن خاله اینا..چند کلامی با یوسف همکلام شده بودم و این یه پیشرفت بود!
قضیه رو به گیسو نگفته بودم ولی انگار خودش یه بوهایی برده بود..می دونستم که اگه بفهمه همش هر دومون رو سرزنش می کنه!
در حال جمع و جور کردن اشپخانه بودم که حس کردم کسی پشتم ایستاده!
همین که برگشتم دیدم که یوسف لبخند به لب ،دست هاش رو توی سینه ی پهنش به هم قلاب کرده و تیکه کرده به میز ناهارخوری کوچیک درون اشپزخانه!
بدون اینکه حرفی بزنم ..یا اینکه بپرسم چه کار داره..اخرین تیکه از بشقاب های میوه رو هم شستم و دستکش های زرد رنگ رو از دستم بیرون کشیدم!
یوسف هنوزم ایستاده بود و پوزیشنش رو تغییر نداده بود!
بدون اینکه بهش نگاهی کنم به سمت سماور رفتم و همینطور که مشغول ریختن چای شده بودم اروم گفتم:اتفاقی افتاده؟!
و نگاهی کوتاه به سمتش روانه کردم که دیدم از میز جدا شد و به سمتم اومد...
-نه..اتفاق که نه!اومدم ببینم کاری هست که من بتونم انجام بدم؟!
پوزخندی می زنم و فنجون بعدی رو از چای پر می کنم و می گم:تـــو؟...کــار؟!...مطمئنی؟ !
کنارم می ایسته و یکی از فنجون های چای رو برمی داره و می گه:من خودمم مطمئن نیستم.. ولی مامانم گفت بیام کمکت!
پوزخندم ،به خنده ی صدا دار ِ آرومی تبدیل میشه...تا جایی که اب جوش از فنجون پر شده ی چایی سرریز میشه و یوسف با حرکتی اروم و سریع، دستم رو پس می کشه...و من ،سعی می کنم که خنده ام رو به اتمام برسونم..
پس مامانش،خاله زهره...ازش خواسته بود که بیاد و ببینه که کاری هست یا نه؟!خودش از این لطف ها نمی کنه و بلد نیست!می دونستم..
romangram.com | @romangram_com