#عروس_برف_پارت_117
لبخندی می زنم و می گم:آره ..همشونم که مال 2،3 سال پیشن..می خواسته اینا رو چکار حالا؟ عظیمی که پشت چشمی نازک می کنه می گه:نمی دونم والا..کسی از کارای این دکترای بیمارستان سر در نمیاره..ولی انگار یه جورایی سابقه ی کاریه خودشه..بیشترشون امضای خودش پایین برگه هاست...
چندتایی از پرونده ها رو باز می کنم و می بینم که درست می گه..حتی با تعجب می بینم که یکی دوتا از امضاهای یوسف هم بعضی جاها هست!
با اومدن غزل دست از نگاه کردن به پرونده ها برمی دارم و باهاش خداحافظی می کنم..
روی صندلی ولو می شم و با چشمهایی بسته ،به این فکر می کنم که چرا نوبخت این پرونده ها رو می خواسته؟!
با صدای گریه زاری شدیدی که توی سرتاسر بخش پیچیده بود،مثل جن زده ها از خواب نصفه نیمه ای که من و با خودش برده بود، می پرم و صاف توی جام می شینم..کریمی کنارم نبود و من تنها پشت میز نشسته بودم!
از پشت میز بلند می شم .. از اتاقک شیشه ای بیرون میرم و نگاهم توی سالن بزرگ که چندتایی زن و مرد در حال رفت و امد هستن حرکت می کنه!
بازم از همون تصادف های شبانه ی همیشگی!صدای گریه زاری و شیون زن سالن رو پر کرده..
می بینم که یوسف هم سراسیمه از اتاقش بیرون میزنه وکمی بعد،به همراه چندتایی از پرستارهای بخش وارد اتاقی می شه که مریض رو به اونجا بردن!
می خوام برم که با شنیدن اسمم ،برمی گردم سمت عظیمی که وسط سالن ایستاده و می خواد که خانواده ی مریض رو اروم کنه..و ازم کم می خواد!
با بی میلی تمام به سمتش قدم بر می دارم ..اونقدر بخش رو شلوغ کردن که من و کریمی به زور می تونیم مادر دختر جوانی که تصادف کرده رو ساکت کنیم.
هنوز درگیر خانواده ی مریض بودیم که یوسف سراسیمه از اتاق بیرون میزنه و با دیدن من و عظیمی لحظه ای توی جاش می ایسته..
زن که زیادی نگران دخترش بود فوری با همون بی حالی و ضعفی که داشت از جاش بلند میشه و به سمت یوسف میره و باالتماس ازش می خواد که دخترش رو نجات بده..
یوسف که سعی می کرد زن رو اروم کنه چند کلامی باهاش حرف میزنه و کمی خیال زن رو راحت می کنه..ولی از نگاهش معولم بود که اوضاع اونقدری رضایت بخش نیست!
بعد از چند دقیقه ای که در مورد عمل دختر با خانواده ش صحبت می کنه و اونا هم رضایت می دن، برمی گرده سمت من و می گه که برای عمل اماده باشم!
بدون اینکه حرفی بزنم ،نگاه از صورتش می گیرم و دقایقی بعد به سمت اتاق عمل حرکت می کنم...و این در حالیه که دلم اصلا به این نزدیک بودن و کنارش ماندن راضی نیست!
ساعتی بعد هر دو تو ی اتاق عمل بودیم و هر کسی مشغول انجام دادن وظایفش بود!
از اینکه اون هم رسم سرد بودن رو انتخاب کرده بود ازش ممنون بودم!
حتی نگاه کردن به چهره اش باعث می شد که لحظه به لحظه ی اتفاقاتی که امروز رخ داده بود توی ذهنم دوباره و دوباره جون بگیرن و یه جورایی ازارم بدن!
romangram.com | @romangram_com