#آرامش_غربت_پارت_578
دستمو گرفت و گفت:
ـ پس بیا...
برای یه لحظه گفتم:
ـ اما....آرمین...یه چیزی نگفتی!
و لبخند شیطنت آمیز و خبیثی زدم که گفت:
ـ خانوم بیتا محمدی من واقعا از شما پوزش می طلبم به خاطر کار اون شبم وچکیدن قطره قطره اشکای زیبای شما...!
من ـ بسه بسه!!! بخشیدمت دیگه نمیخواد حرکت دفاعی بزنی!
خندید و کمکم کرد سوار قایق بشم...آرمین با وجودش و حرفاش تمام حسای بدمو شسته بود و جاش یه حس خوب تو دلم کاشته بود...
من ـ بلدی؟!
آرمین ـ یکم!
من ـ غرقمون نکنی!
آرمین ـ نترس خانوم مارو دست کم گرفتی؟!
خندیدم و قایقو روشن کرد و رفتیم...آروم میرفت که زیاد نترسم!!! وسط دریا نگه داشت!
romangram.com | @romangram_com