#آرامش_غربت_پارت_572
مازیار ـ آورین دختر خل! نه ببخشید دختر گل!
پشت چشمی براش نازک کردم که غش غش خندید...باهم وارد خونه شدیم...موجی از ترس و استرس و دلهره درونم نفوذ کرد...
همه چهره ها برام آشنا بود ، اما دنبال یه چهره ای می گشتم که همیشه بهم آرامش میده...اما پیداش نمی کردم...نبود...نیومده بود...مازیار دستمو کشید تا جلومو نگاه کنم...وارد اتاق شدیم...
همه هنوزم برامون دست می زدن...دروغگی!!!
سفره عقد خیلی خوشگل چیده شده بود...میگفتن سلیقه آرامه...!
قلبم تند تند می زد ، نمیتونستم تمرکز کنم...دستام خیلی می لرزید ، می تونستم همین الان بهمش بزنم اما...
به خاطر توری که جلوی صورتم بود نمیتونستم چهره هارو درست تشخیص بدم...مخصوصا اینکه هاله ای از اشک دیدمو تار کرده بود...
یه قرآن گذاشتن جلومون...قضیه داشت جدی می شد و نگاه من رو در خشک شده بود...قلبم تند تند می زد و تک تک سلولای مغزم می پرسیدن " پس آرمین کجاست؟"
تو همین لحظه یه بچه از حیاط وارد شد...نمیتونستم تشخیص بدم...فقط کت و شلوار پوشیده بود و موهاش طلایی بود...فکر کردم شاید برادر آرام باشه اما اومد سمت من...حالا واضح تر دیدمش...ســام بود...ضربان قلبم اومد رو هزار!!! سام اینجا چیکار میکرد؟
با همون صدای ظریف و بچگونه اش گفت:
ـ من با عروس خانوم کار دارم!
همه زدن زیر خنده...اما من سرجام خشک شده بودم...عاقد با کلافگی گفت:
ـ اما الان عروس خانوم کار داره کوچولو!
romangram.com | @romangram_com