#آرامش_غربت_پارت_568

من ـ سلامممم فری جون خودم!

فریبا جون ـ سلام عروس گلم!

با اخم نگاش کردم که غش غش خندید و گفت:

ـ چیه خب حال میده اذیتت کنم!

سری تکون دادم و باهم رفتیم خونه...خیلی خسته بودم ، فراموش کردن آرمین خیلی بهم فشار آورده بود! مخصوصا اینکه تو کارم موفق هم نشده بودم...فریبا جون همش تو گوشم میخوند که آروم باشم...می گفت کارای عروسی رو هم درست کرده...خیلی می ترسیدم...

اما بالاخره خواب به چشای خسته ام اومد...

***

صبح با صدای فریبا جون بلند شدم...مجبورم کرد برم حموم...به قول خودش می خواست پوستمو بکنه! خنده ام می گرفت...واسه عروسیِ قلابی چرا اینقدر هیجان داشت؟!

بعد از حموم دستمو گرفت و گفت:

ـ باهام بیا...

من ـ بازم دارید منو یاد فیلما میندازیدا...!

خندید و گفت:

ـ این یکی دیگه واقعا واجبه!


romangram.com | @romangram_com