#آرامش_غربت_پارت_556

ـ ولی این بی انصافیه!

مازیار شمرده شمرده گفت:

ـ گــوش کن!

با بی حوصلگی گفتم:

ـ چشم!

مازیار ـ خب حالا ما اینجا دو تا راه داریم!!! من آرمینو میشناسم! اینو بشنوه حسابی کفری میشه!!! حالا اگه اون اومد پای سفره عقد ، خود به خود قضیه عقد منتفی میشه...اگه نیومد ، بازم منتفی میشه! چون تو میگی نه من هرکاری میکنم دوستت ندارم و نمیتونم باهات زندگی کنم! تازه هیچ کسم خبردار نمیشه!!!

من ـ پس چطوری میخوای این جریانات رو واقعی کنی؟!

مازیار ـ فقط من و فریبا جون و سالار و آرام هستیم...! همینا...آرمینم مطمئناً درک میکنه که ما دوست نداریم کسی خبر دار شه!

من ـ خب...خب ولی من میترسم! درباره من فکرای بد میکنه اینطوری!

مازیار ـ نترس نمیکنه! میگم من مجبورت کردم...ولی خب...اگه نیومد تو دیگه حق نداری حتی اسمشم بیاری...فهمیدی؟!

با بهت نگاش کردم و گفتم:

ـ ولی....

مازیار ـ ولی نداره! این تنها فرصتیه که میتونی بهش بدی! اگه از دستش بده دیگه هیچ وقت نباید اسمشو هم به زبون بیاری...


romangram.com | @romangram_com