#آرامش_غربت_پارت_544
من ـ بده خودم برات بازش کنم! قلق داره!
خندید و کادوشو براش باز کردم...با دیدن پیرهن و کراوات ذوق زده شد و گفت:
ـ از کجا میدونستی از اینا دوست دارم؟
اخم با نمکی کردم و گفتم:
ـ خالی نبند هیچ وقت نمی پوشی!
آرمین ـ بیا سر کمدم ببین پره از این پیرهن مردونه ها! عاشقشونم ، ولی خب...
لبمو به دندون گرفتم...آرمین ازم تشکر کرد و بعد از چند دقیقه فریبا جون چایی با کیک رو آورد...
من ـ حیف شد سر صحنه فوت کردن شمعا نبودما...
مازیار ـ نه بابا اصلا هم حیف نشد ، این بیشعور جوگیر شد زرتی فوت کرد!
خندیدم و بهش نگاه کردم...یعنی هیچ آرزویی نداشت؟ پــوف...
تصمیممو گرفته بودم و میخواستم بهش حرف دلمو بزنم...البته فردا...یه صفحه از دفتر خاطراتمو درباره وقایع امشب نوشتم و صفحه آخر یا صفحه نهایی رو گذاشتم برای فردا...
مونده بودم چطوری بهش بگم...رو تختم همش از این دنده به اون دنده می شدم...
گاهی لبخند می زدم ، گاهی اخم می کردم...گاهی از عکس العملی که آرمین نشون میده سرخ میشدم و گاهی مور مورم می شد...اما با همه اینا نهایتاً تونستم بخوابم...
romangram.com | @romangram_com