#آرامش_غربت_پارت_542
آرمین ـ بقیه اشو خودت بودی دیگه!
تقریبا داشتم امیدوار می شدم که میخواد بهم ابراز علاقه کنه اما نکرد!!! هیچی نگفت...
دستشو گذاشت رو دستمو گفت:
ـ مرسی که گوش کردی...نیاز داشتم با یکی درد و دل کنم...
با صدای ضعیف و وا رفته ای گفتم:
ـ خواهش میکنم...
آرمین ـ راستی ، اینارو بهت گفتم که اگه رفتاری از من دیدی به دل نگیری...
حرفش دو پهلو بود...ولی من سعی کردم زیاد راجع بهش فکر نکنم...
با باز شدن در ، آرمین دستشو از رو دستم برداشت...
مازیار نگاه خیره ای به دستامون انداخت و گفت:
ـ بیاین پایین آرام رفت! بیتا بابت سالارم نگران نباش بهش گفتم که چرا رفتی بالا...
من ـ مرسی...!
اول از همه آرمین از اتاق بیرون رفت...تا خواستم برم بیرون مازیار گفت:
romangram.com | @romangram_com