#آرامش_غربت_پارت_540

تو همین لحظه فکری به ذهنم رسید...رفتم سمت موبایلمو به مازیار گفتم:

ـ جریان عوض شد! اگه مشروب نخورده باشه چه تفسیری داشته باشم؟!

بعد چند ثانیه اس ام اس داد:

ـ یعنی به خاطر "بـعضیـا" نخورده..سنت شکنی کرده!

لبخندی زدم و فکر کردم که الان شاید موقعیت خوبی برای ابراز علاقه باشه اما آرمین نشست رو تخت و گفت:

ـ میخوام باهات درد و دل کنم...

با تعجب ابرویی بالا انداختم و نشستم کنارش و گفتم:

ـ باشه...

آرمین ـ هجده یا نوزده سالم بود...تعریف از خود نباشه ، چهره امم خوب بود...به قول( مکثی کرد و گفت) به قول سمانه، دختر کش بودم! من و سمانه زیاد باهم می گشتیم ، از بین دخترای فامیل اون از همه باهوش تر و زرنگ تر بود و همین منو جذبش می کرد...فقط یه چیزیش خیلی منو اذیت می کرد ، اینکه...اینکه زیاد اهل پسر بازی بود...به قول خودش عاشق سرکار گذاشتن پسرا بود...بزرگتر که شدیم ، حس کردم عاشقشم...اونم نسبت به من بی میل نبود...خب بگذریم...یه روز با یه پسره دیدمش...طاقت نداشتم ، رفتم جلو و کشیدمش کنار و یکی محکم زدم تو گوشش!

پوزخندی زد و گفت:

ـ سمانه مظلومانه اشک ریخت...با خودم گفتم دستم بشکنه...اما میدونی چی شد؟ اون روز پسره با سمانه بهم زد...و سمانه ازم معذرت خواست...منم غرورمو زیر پام گذاشتم و گفتم دوسش دارم...امیدوار بودم که عشقمو پَس نزنه...و نزد! بگذریم که چقدر مامانش و مامانم مخالفت کردن...اما با اعتصابای سمانه و پافشاریای من ، بالاخره به عقد هم در اومدیم...

بعد از تموم شدن دانشگاهامون ، خانواده ی من رفتن شمال...ولی دیگه برنگشتن...




romangram.com | @romangram_com