#آرامش_غربت_پارت_533
ـ پس کارم اشتباهه...
فریبا جون ـ از نظرم اگه فردا تورو با سمانه اشتباه نگرفت تو توهماتش ، بهش بگو...تو بهش بگو...
من ـ چرا من بهش بگم؟
فریبا جون ـ اون یه پسر مغروره! یه بار تو عشق شکست بدی خورده! می ترسه دوباره عشقشو ابراز کنه...
من ـ اوهوم...ولی اگه پَسم زد چی؟!
فریبا جون ـ یعنی هنوز عاشق سمانه اس...
آب دهنمو قورت دادم و با لحن ملتمسی گفتم:
ـ چی کار کنم؟!
فریبا جون ـ فردا رو صبر کن...ببینیم چی میشه...الانم بهش زنگ بزن بگو که اینجا میمونی...
باشه ای گفتم و رفتم سمت موبایلم و بهش زنگ زدم و گفتم که خونه فریبا جون میمونم...یکم ناراحت شد ولی قبول کرد...
هم دلم گرفته بود هم هیجان داشتم...با فریبا جون خونه رو مرتب و تمیز کردیم ، وقتی مازیار اومد رفتم پیشش و حرفای فریبا جونو بهش گفتم...
romangram.com | @romangram_com