#آرامش_غربت_پارت_530
ـ احسنت!
فریبا جون پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ مسخره کن بیتا خانوم!
لبخندی زدم و فرز از جام بلند شدم و گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ بیخیال دیگه...!
فریبا جون دستمو گرفت و گفت:
ـ با من بیا...!
خنده سرخوشانه ای کردم و گفتم:
ـ این جمله منو عجیب یاد فیلما میندازه!
فریبا جون ـ چی بگم به تو اخه دختر!
باهم رفتیم تو اتاق...طبق عادت همیشگیم خودمو رو تخت ولو کردم که گفت:
ـ نکن تازه رو تختیو درست کردم!
با غر غر از تخت بلند شدم و به میز توالت تکیه دادم...منتظر صحبت بزرگی بودم...چون فریبا جون فقط موقع حرف زدن منو به اتاقش دعوت می کرد...
romangram.com | @romangram_com