#آرامش_غربت_پارت_519
دختره یهو بهم توپید و گفت:
ـ اما تو چی؟!
با یه لحن بغض دار و مصنوعی گفتم:
ـ هیچی....مبارک باشه...!
و یه نگاه خشمگین به جفتشون انداختم و تند تند با اون کفشای پاشنه بلند از پاساژ زدم بیرون...خودم داشتم می پوکیدم از خنده! دختره چه هول شد گفت من نامزدشم!
وقتی به ماشین رسیدم پقی زدم زیر خنده و تو همین لحظه گوشیم زنگ خورد...
مازیار بود! همینطور داشت می خندید...
من ـ خوشت اومد؟! نه جون بیتا خوشت اومد!؟
خندید و گفت:
ـ خدا نکشتت دختر! آرام ( دختره ) داشت پس میوفتاد اصن!
من ـ راستی به سالار گفته بودی؟! چون بهم گفت تینا...
مازیار ـ آره ، که اگه یه وقت تو خانواده دیدیش ضایع نشه!
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com