#آرامش_غربت_پارت_517
از ماشین پیاده شدم ، عینک آفتابیمو هم گذاشتم بالای سرم و رفتم تو پاساژ...با اون کفش پاشنه بلند حسابی سختم بود راه برم ولی سعی میکردم خیلی با کلاس بازی در بیارم...! اخ اخ اخ اصلا حواسم نبود قدم از سالار میزنه بالا! شایدم نزنه!
با دیدنش سعی کردم لبخندی نزنم و خودمو شوکه نشون بدم...
من ـ ســـالــار عزیزم!!!
سالار با دیدنم چشاش گرد شد! دختره هم اخم غلیظ تری کرد...هــوم ، خوشگل بود! ولی زیادی خودشو می گرفت...
سالار لبخندی زد و گفت:
ـ تیــنا سلام ، خوبی؟! از این ورا؟!
خنده ی با عشوه ای کردم و گفتم:
ـ خوبم مرسی تو چطوری گلم؟! دلم برات تنگ شده بود...
سالار ـ منم همینطور...
دختره ـ امم ببخشید شما؟!
با غرور گفتم:
ـ یکی از دوستای آقا سالار...!
سالار ـ یکی از دوستای صمیمیم...
romangram.com | @romangram_com