#آرامش_غربت_پارت_515
رو به مازیار کردم و گفتم:
ـ میتونی دختره رو بیاری بیرون؟ میخوام یه نمایشی براش اجرا کنم قدر سالاد مارو بدونه....!
مازیار خندید و گفت:
ـ حالا که اینطور شد حتما میارمش بیرون...
من ـ سالارو هم بیار ، دختره خوشگله؟
مازیار ـ ای بدک نیست...!
آرمین ـ کمک میخوای؟
من ـ نــه ، فقط میخوام یکم حرص دختره رو درارم تا بفهمه فقط اون نیست که خاطرخواه داره!
مازیار ـ اووو! بیتا متحول می شود!
من ـ بالاخره یه جوری باید زحمات سالارو جبران کنم دیگه...ایده ی کلاس عکاسی هم مال اون بود...
آرمین ـ خیلی فکر خوبیه...
فریبا جون ـ فقط بدترش نکنیا...
چشمکی بهش زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com