#آرامش_غربت_پارت_512

ـ راستی ، زری خانوم شنیدی فرهادو گرفتن؟!

صدای چاقوش باعث شد سرمو بگیرم بالا...رنگش پریده بود...لبخند محوی زدم و ادامه دادم:

ـ میدونی قتل هانیه کار فرهاد بود؟!

با تته پته گفت:

ـ قـ...قـتل!؟

تو دلم پوزخندی بهش زدم...

من ـ آره! فکر کنم مجازاتش مرگ باشه!

زری ـ خب خودش اعتراف کرد؟!

من ـ آره...( هوس کردم یکم بترسونمش) تازه یه چــــند نفر دیگه رو هم لو داد!

سعی می کرد خونسرد باشه، ولی نمی تونست...

زری ـ هه ، کیارو؟

من ـ نمیدونم والا ، یه خانوم مسن، البته چند نفر دیگه هم بودنا ولی اینو بیشتر یادم مونده!

زری سریع بشقابشو گذاشت رو میز و لبخند زورکی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com