#آرامش_غربت_پارت_497
ـ شب بخیر!
با بهت گفت: شب بخیر!
اوخی...فکر کردی تلافی نمیکنم؟!...او هـــــانی! و با یه لبخند خبیث به خواب رفتم....
دو ساعت بعد وقتی مطمئن شدم که آرمین خوابه بلند شدم از کمدم یه پتو که از همه سنگینتر بود رو برداشتم..اوه اوه! چه سنگینه! با فکر به چند دقیقه بعد لبخند خبیثی زدم و آروم در اتاقم رو باز کردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق آرمین...خداروشکر درش باز بود...آروم درشو باز کردم..ایول! این دیگه ته خوش شانسی من بود! آرمین طاق باز خوابیده بود...چه نازم خوابیده! ای جونم! دِ لامصب حداقل یه چیزی می پوشیدی من زورم میاد چشامو درویش کنم!...سعی کردم این فکرارو از مخم بیرون کنم! باید حالشو بگیرم! بچه پررو!...دیگه به تختش رسیده بودم..پتو رو با سختی بردم بالا سرم و یهو شوت کردم رو دل آرمین...بنده خدا یه داد کشیده و 6 متر پرید بالا....بعدم اول به پتو نگاه کرد..کم کم نگاهش اومد بالا و به من گره خورد که با یه لبخند پیروزمندانه و دست به سینه نگاهش میکنم...اخم غلیظی کرد که ترسیدم و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم...اول پتو رو از رو خودش برداشت! منم سریع یه قدم رفتم عقب... فوری از تختش بلند شد و اومد طرفم منم پا به فرار گذاشتم..اونم می اومد دنبالم و می گفت:
ـ وایسا! بذا دستم بهت برسه!
منم تو همون وضعیت گفتم:
اینم تلافی کارت!!!...
سرعتشو تند کرد که یه جیغ خفیف کشیدمو پریدم تو اتاقم..سریع درو بستمو قفل کردم...اونم هی به در میزد و میگفت:
ـ باز کن نشونت بدم!...بازکن درو!
-نمیکنم! بی خود زور نزن! ( و با یه لحن حرص درار گفتم) شبت نایس هانی!
یه چند بار دیگه به در زد و وقتی دید من باز نمیکنم یه بار محکم به در کوبید و گفت: بالاخره که بیرون میای!
- بی خود فکر تلافی نباش! تو اون کارو کردی عکس العملش رو هم دیدی! هر عملی عکس العملی داره آقــای صدقی!
آقای صدقی رو جوری گفتم که حرصشو در بیاره! ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com