#آرامش_غربت_پارت_495

ـ بیدار نمیشی؟

بالاخره تکونی به خودم دادم و گفتم:

ـ نـوچ...!

آرمین با خباثت گفت:

ـ خودت خواستیا...!

و سریع از ماشین پیاده شد...داشتم فکر میکردم که یعنی چیکار میخواد بکنه؟ فکرای دخترونم بیدار شدن" یعنی بلندم میکنه؟ آخ جــون! حالا عمرا اگه بیدار شم! آرمین خان باش تا بیدار شم اصن!!"

منتظر بودم که بیاد و بلندم کنه...

خیلی غیر منتظره در ماشین باز شد و صدای آرمین اومد:

ـ یک ، دو ، سه!

یه دفعه حس کردم صورتم خیــــس از آب شد و ازاین شوک ناگهانی بلند شدم که سرم محکم خورد به سقف ماشین...

با حرص و عصبانیت گفتم:

ـ آخخخخ ، مگه دستم بهت نرسه بیژوووور!

آرمین فقط بلند بلند می خندید و من سرمو می مالوندم ! با حرص به بطری آبش خیره شدم...


romangram.com | @romangram_com