#آرامش_غربت_پارت_493

از بالای چرخ و فلک میتونستم همه جا رو ببینم...وقتی سوار ترن هوایی شدم ، تمام انرژی و غمامو تخلیه کردم همونجا...با جیغای بلندم که همشون به خاطر شادیم بود خالی شدم...احساس آرامش به این میگنا...خالی شدن! جیغ زدن بدون اینکه نگران باشی کسی به عقلت شک میکنه!

وقتی از ترن پیاده شدم سرم گیج میرفت...ولی احساس خوبی داشتم...

آرمین ـ خوش گذشت؟!

من ـ عــــالی بود! بهت گفته بودم من تاحالا شهربازی نرفتم؟

آرمین ـ نـــــه! پس ایول که اولین نفر با من رفتی!

خندیدم و نگاش کردم...

چشمم به پشمک افتاد...با هیجان بازوی آرمین رو چسبیدم و گفتم:

ـ من پشـــمک میخوام!

با این حرفم غش غش خندید و وقتی نگاه خصمانه امو دید چشاشو گرد کرد و گفت:

ـ واقعا؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ اوهوم...!

آرمین رفت و برام پشمک گرفت...خواست یکم ازش بخوره که گفتم:


romangram.com | @romangram_com