#آرامش_غربت_پارت_484
من ـ جـــوجــــو! چطوری تو ؟ یه وقت نپرسی بیتا کجاسا؟
سام ـ دلم برات تنگ شده بود!
با ذوق بوسیدمش و گفتم:
ـ قربون این حرکت دفاعیت برم من فسقـــلی!
صدای خنده ی آرمین از پشت سرم باعث شد برگردم و نگاش کنم...یادش به خیر! چه جونی کندم تا این بشر رو بخندونم!
آرمین ـ سام که خوابید بیا تو اتاقم تا باهم یه نقشه ی درست حسابی بکشیم...
من ـ از کجا معلوم واسمون نقشه ای نداشته باشن؟
آرمین ـ منم تو همینش موندم...حالا بیخیال ، بیا بیرون شام حاضره!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ کدبانو شدیا...!
آرمین چشم غره ای بهم رفت و چیزی نگفت...
باهم شام خوردیم و بعد از اینکه وسایل شامو جمع و جور کردم و ظرفا رو شستم ، رفتم تو اتاق تا سام رو بخوابونم! بیچــــارم کرد یعنی! مجبورم کرد داستان شنل قرمزی رو کامل براش اجرا کنم!
وقتی مطمئن شدم خوابش برده ، پیشونیشو بوسیدم و از اتاق خارج شدم و رفتم پیش آرمین...
romangram.com | @romangram_com