#آرامش_غربت_پارت_482
پوفی کرد و گفت:
ـ بابات به خونه ی من زنگ زد...
با این حرفش بند دلم پاره شد و موهای بدنم سیخ شد...
با صدای ضعیفی گفتم:
ـ خــب؟
آرمین ـ ازم خواست ببرمت پیشش...حالش...حالش خیلی خراب بود...
آب دهنمو قورت دادم و به سختی پرسیدم:
ـ از چه لحاظ؟
آرمین ـ از خماری داره میمیره! ناجور به مواد احتیاج داره! باید ببریمش دکتری جایی! فرهاد دیگه بهش مواد نمیده...
من ـ وای ، من چیکار می تونم بکنم؟ من می ترسم برم اونجا...
آرمین ـ امشب نمی برمت...باید یه سری نقشه بکشیم...
با هیجان گفتم:
ـ من عاشخ نقشه ام!
romangram.com | @romangram_com