#آرامش_غربت_پارت_480
سعی کردم خودمو کنترل کنم ، با اینکه اومد معذرت خواهی و چقدرم که برام شیرینه اما دلیل نمیشه که زود ببخشمش...تا شب باید بمونه بعد بریم...!
آرمین ـ بریم بیتا؟
با خباثت ابرویی بالا انداختم و گفتم:
ـ نوچ!
مازیار کُپ کرده بود! ولی خوشش اومد و زیرزیرکی لبخندی بهم زد...
آرمین ـ باشه ، هروقت گفتی من حاضرم...
من ـ باشه...!
ولی آرمین خیلی خونسرد نشست رو صندلی و خودشو با حرف زدن با مازیار سرگرم کرد...
منم رفتم تو آشپزخونه تا به فریبا جون کمک کنم! دل تو دلم نبود که بریم ، اما غرورم بازیش گرفته بود...ولی از طرفی هم نمیتونستم دلمو به گل و کادو و محبتاش خوش کنم!!!
حالا که اومده بود نمیتونستم زیاد اذیتش کنم ، دل خودمم واسش پر می کشید...نیم ساعت بعد رفتم بالا و آماده شدم تا بریم...
آرمین با دیدن لبخندی زد و باهم از فریبا جون و مازیار خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم...
سوار ماشین که شدم نفس عمیقی کشیدم...حس خوبی داشتم...
آرمین ـ بلا خوب منو پیچوندیا...!
romangram.com | @romangram_com