#آرامش_غربت_پارت_473
با هیجان به گوشی نگاه کردم! آرمین بود! مازیار از لبخندم فهمید کیه...صدامو صاف کردم و خیلی جدی جواب دادم:
ـ بله؟
برخلاف تصورم آرمین با یه صدای خیلی جدی و سرد گفت:
ـ سلام!
من ـ سلام...
آرمین ـ خوبی؟
من ـ ممنون...
آرمین ـ ببین بیتا ، من امروز نمی تونم بیام...اگه میخوای یه آژانس بگیر بیا خونه....
دستامو مشت کردم و گفتم:
ـ نه ، مشکلی نیست! میمونم اتفاقا قراره امروز بریم جایی...
آرمین ـ خوبه! پس خداحافظ...
من ـ خداحافظ...
قطع کردم و گوشی رو محکم و با حرص تو دستم فشار دادم...مازیار که فک منقبض شده از حرصمو دید سریع جلو اومد و گوشیو از دستم کشید بیرون تا داغونش نکردم...
romangram.com | @romangram_com