#آرامش_غربت_پارت_469
دوست داشتم به بهونه ی دیدن سامی هم که شده بهش زنگ بزنم...ولی غرورم نمی ذاشت ، تازه داشت ترمیم می شد!!! هروقت از احساس آرمین هم با خبر شدم غرورمو می بوسم و میذارم کنار...!
***
صبح با یه شور و نشاط دیگه ای بلند شدم...امروز آخرین روزی بود که اینجا می موندم...! ذوق خاصی داشتم از دیدن دوباره ی آرمین...تهِ دلم می دونستم یه سری چیزا تغییر کرده...من به علاقه ام نسبت به آرمین رسمیت بخشیدم...دیگه واقعا می دونم که دوسش دارم ، پس برام خیلی غیر طبیعی نبود که احساسم متفاوت تر از بقیه روزا باشه!
با عجله از اتاقم رفتم بیرون پیش مازیار...رو لبه ی پنجره نشسته بود و سیگار می کشید...دلم ریش شد...ولی سعی کردم به روش نیارم...با همون هیجانم وارد شدم و گفتم:
ـ مـــوزی!
مازیار ـ اوهـــو ، سلام!
من ـ سلام سلام!
مازیار ـ چیه چرا هولی؟
من ـ امروز آرمین میاد!
مازیار خندید و گفت:
ـ دیوونه ای تو دختر!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ من خوبم؟
romangram.com | @romangram_com