#آرامش_غربت_پارت_465

مازیار ـ ولی از نظرم یه هفته بهتر بود واسه این جدایی...

خیلی غیرمنتظره و با یه لحن هجومی گفتم:

ـ نــــه مگه از جونم سیر شدم؟ میمیــــرم...!

مازیار با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ بیا اینم یه نشونه...! تو که طاقت دوریشو نداری غلط میکنی طاقچه بالا بذاری...

خندیدم و گفتم:

ـ نمیدونم من اصولا به حرف عقلم گوش میکنم...

مازیار ـ یه بارم به حرف قلبت گوش کن...

من ـ به توصیه ات گوش میکنم...در اسرع وقت!

مازیار ـ جون عمه ات!

خندیدم و بعد از نیم ساعت رفتم تو اتاق خودم...دفترخاطراتمو از کیفم در اوردم و روز شماری رو آغاز کردم...ســـه روز...! وای...دوباره بغض کردم و به دیوار خیره شدم...کاش غد بازی در نمی آوردم...سعی کردم با حرفای امیدبخش به قلبم تسلی بدم:

ـ نگران نباش ، سه روزه دیگه! این فاصله واسه هردومون لازمه...

با خودم قرار گذاشتم ، اگه احساسم نسبت به آرمین واقعی بود، خودم بهش بگم که عاشقشم...شایدم نه...باید از احساس اونم مطمئن شم بعد...


romangram.com | @romangram_com