#آرامش_غربت_پارت_447

ـ من فراموشش کردم اینو بفهم...

با دادی که زد جا خوردم و با بهت بهش خیره شدم...

من ـ باشه ، باشه...پس ثابت کن...( باید حرف دلمو بهش می زدم...) آرمین؛ نه من، نه هیچ دختر دیگه ای دوست نداره اشتباهی بو*سیده بشه...اولین بو*سه ی دختر باید با عشق باشه...باید عشق رو حسش کنه...لطفا اینو بفهم...پس اگه به کسی احساسی نداری لطفا اینکارو نکن...احساسات یه دختر مقدسه ، خدشه دارش نکن...

و با خشم نگاه آخرمو بهش انداختم و ازش دور شدم...حرمت های شکسته شده ی بینمون عذابم می داد و همینطور احساسات دخترونه ام نسبت به یه مرد!

پوزخندی زدم...وقتی همه چیز از اول اشتباهه، چه انتظاری باید داشته باشم؟! عاشق کسی شدم که یه بار ازدواج کرده و یه بچه داره! معلومه که عاشق زن و بچشه! من چطور به خودم اجازه دادم عاشقش باشم؟ من که می دونستم، من که فهمیده بودم شبیه زنشم ، چطور به خودم اجازه دادم باهاش صمیمی بشم؟ من فقط می خواستم برگرده به این دنیای قشنگ ، شادیارو دوباره تجربه کنه...وقتی خودم اینطوری تو باتلاق زندگی گیر افتادم، هه، چه انتظاری داشتم که آرمین بتونه دوباره برگرده به زمان حال؟! تنها اتفاقی که افتاد این بود که من خاطرات سمانه اشو براش زنده کردم و خودم عاشقش شدم...

می دونستم اگه یکم دیگه ادامه بدم قطعاً گریه ام میگیره ، غرورمو کاملا لِه شده می دیدم!

کاش به حرف فریبا جون گوش میدادم...

فقط راه می رفتم و سعی می کردم اشک نریزم ، نمیدونستم کجام ، ولی مهم نبود...هوا هنوز روشن بود ، تصمیم گرفتم برم یکم دور تر...حالا که می تونستم گریه کنم ، چرا باید بریزم تو خودم؟ ولی نه...بیتای قوی و مغرور هیچ وقت گریه نمیکنه!

با این حرفا خودمو متقاعد کردم تا گریه نکنم...ترجیح دادم تا جایی که میتونم راه برم ، بلکه آتیش درونم خاموش بشه...همینطور که با آستینای سویی شرتم بازی می کردم آهنگ مورد علاقه امو زمزمه می کردم...

I praise Allah for sending me you my love

من سپاسگزار خدام که تو رو برای من فرستاد عشقم






romangram.com | @romangram_com