#آرامش_غربت_پارت_440

ـ مرگ تن!

آرمین یهو دستشو آورد بالا و گردنمو گرفت و آورد پایین ، جلوی صورت خودش و خیلی غیر منتظره لباشو گذاشت روی لبام...

اینقدر سریع اینکارو کرد که فرصت نکردم جلوشو بگیرم ، لباش مثه کوره آتیش بود ، منم که ضربان قلبم بالا رفته بود و خون با سرعت زیر پوست صورتم دوید و سرخ شدم...از گرما و خجالت!!!

سرمو کج کردم و ازش فاصله گرفتم و همینطور که نفس نفس می زدم گفتم:

ـ بس کن...! تو چت شده؟

آرمین با همون چشمای نیمه باز گفت:

ـ ببخشید از قصد نبود...ببخشید...

با ناراحتی گفتم:

ـ دیگه نمیخوام یه بار دیگه با سمانه اشتباهم بگیری...

در حالی که اشک تو چشام جمع شده بود ادامه دادم:





ـ دیگه حق نداری منو ببو*سی!


romangram.com | @romangram_com