#آرامش_غربت_پارت_433

خندیدم و بعد چند دقیقه آرمین اومد تو و گفت:

ـ بریم...!

من ـ کجا؟

آرمین ـ خونه آقا شجاع!

من ـ بلد نیستم متاسفانه!

خندید و دوباره راه افتادیم...یه ساعت به همین منوال گذشت اما وضع آرمین کم کم خطری شده بود...چشماش ســـرخ ســـرخ شده بود..با شک پرسیدم:

ـ اومــم آرمین می خوای من رانندگی کنم؟!

آرمین با صدای گرفته ای گفت:

ـ نه مگه چلاقم ؟ می تونم خودم!

من ـ دست از غد بازی بردار! خسته ای! و به احتمال زیاد گند زدی! سرما خوردی جناب پوست کلفت!

خندید و گفت:

ـ نه بابا مگه شهر هرته؟!

و بلافاصله عطسه اش گرفت! خندیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com