#آرامش_غربت_پارت_398

ـ ممنون...

خواستم دهن باز کنم و سمانه اشو بیارم جلوی چشاش که آرمین آروم سرشو خم کرد و دم گوشم گفت:

ـ اون چیزی که تو ذهنته رو نگو...!

با تعجب بهش نگاه کردم که خنده اش گرفت...!

زری با حرص به من و آرمین نگاه کرد و گفت:

ـ آرمین جان اگه چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم!

آرمین لبشو به دندون گرفت و هیـن کوتاهی کرد و گفت:

ـ نوچ خوبیَت نداره!

چهره در هم رفته زری دلم رو خنک کرد...البته فقط ذره ای از دلم رو...از وقتی که هانیه رفته بود دیگه هیچ احساس ترحمی نسبت به هیچ کس نداشتم...منی که از ناراحتیِ بدترین آدما هم ناراحت می شدم ، الان از حرص و خشم زری در حال خنک شدن بودم و با خودخواهی داشتم آرزو می کردم که ای کاش اصلا زری نمیومد...ولی مگه می شد نیاد؟ زری خواهر فریبا جون بود و جز محالات بود که فریبا جون دعوتش نکنه چونه هیچ وقت بی معرفت نمی شد...

آرمین آروم کمرمو گرفت و به جلو هول داد تا برم بالا که یهو زری گفت:

ـ شنیدم به فکر تجدید فراش افتادی آرمین خان...!

آرمین ـ بله کاملا درست شنیدید خاله جون...

زری ـ آره مگه میشه سمیرا به من دروغ بگه؟ می گفت باهم حرف زدید...


romangram.com | @romangram_com