#آرامش_غربت_پارت_381
من ـ آرمین ، آرمین...بگو که دروغه! بگو هانیه هنوز زنده اس! مگه نه؟ شماها فقط می خواستید من اشک بریزم که راحت شم مگه نه؟
آرمین با ناباوری بهم خیره شده بود...از چشاش غم می بارید ، انگار آروم کردن من سخت ترین و دشوار ترین مسئولیتی بود که تاحالا به گردن گرفته...
آرمین ـ بیتا ، آروم باش....اول آروم باش ، تو چت شد یهو؟ تو که خوب بودی...
من ـ یعنی داری میگی دیوونه ام؟ آره؟
آرمین ـ نه عزیزم من کی همچین حرفی زدم؟ بیتا...تو باید با قضیه مرگ هانیه کنار بیای...میدونم زوده ولی اون دیگه پیش ما نیست...
صورت خندون هانیه جلوی چشام نقش بست...همه جا...
من ـ چرا هست!
با اشاره دستم گفتم:
ـ اون اینجاست ، اون همه جا هست دارم میبینمش...آرمین کمکم کن...
آرمین اومد جلو و دستمو گرفت و به سمت تخت هدایتم کرد...
آرمین ـ بیتا بگو ببینم...چی شدی یهو؟
من ـ آرمین ، من دارم از عذاب وجدان میمیرم ، خاطراتش یهو به مغزم هجوم آوردن و وقتی با خودم گفتم هانیه رفته ، همه خاطره ها پوچ شدن ، انگار منم خالی شدم ، حس می کنم روحم تو وجودم شکست...! آرمین حالم خیلی بده ، خیلی...نمیدونم دارم چی کار می کنم...
دوباره همون لرزش عصبی گریبان گیرم شده بود و به سکسکه افتاده بودم...
romangram.com | @romangram_com