#آرامش_غربت_پارت_366

ـ قرار هم نیست ببینم!

با ناراحتی سر جام وایسادم و دست از ورجه وورجه کردن برداشتم...گاهی وقتا یادم میره 29 سالمه و باید دست از بچه بازی بردارم!

فقط سرمو تکون دادم و گفتم:

ـ باشه...باشه...

خواستم برم که کاوه از پشت منو تو آغوشش کشید و بوسه ی نرمی رو موهام زد و گفت:

ـ شیوید؟!

سرمو بالا گرفتم و بهش چشم غره رفتم که محکم تر بغلم کرد و از تهِ دل یه بوسه ی دیگه رو موهام زد که دلم غنج رفت...می دونست تو آغوشش فنا میشم ، خوب نقطه ضعف دستش داده بودم...

کاوه ـ عزیزِ دلم ، چرا اینقدر بهم ظلم میکنی؟! تو که می دونی یه تار موتوهم با کل دنیا عوض نمی کنم، چرا اینطوری میکنی؟!

با بغض گفتم:

ـ حرفات درست ، ولی یعنی اینقدر از بچه بدت میاد که حاضر نیستی یکی داشته باشی که از جنس خودم و خودته؟

تو موهام پوفی کرد و گفت:

ـ نه موضوع اصلا علاقه یا عدم علاقه من به بچه نیست...تویی! دوست ندارم...شیوا اصلا دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم...خودت میدونی می خوام چی بگم....

من ـ کـــــاوه! دکتر گفت اگه مراقبت کنیم چیزی نمیشه! (داشتم دروغ می گفتم ولی مطمئن بودم چیزیم نمیشه اخه دکترای دیگه ام همچین حرفی زده بودن)


romangram.com | @romangram_com