#آرامش_غربت_پارت_362
ـ چشم آقای جلالی.
دکتر به مبل اشاره کرد و گفت:
ـ بفرمایید بشینید تا بگم یه چایی ، قهوه ای چیزی براتون بیارن! قهوه یا چایی؟
من ـ یه لیوان آب لطفا...! خیلی ممنون.
با تلفن به منشی اش وصل کرد و گفت برامون آب و قهوه بیارن...
دکتر دستاشو آروم بهم کوبید و گفت:
ـ خب؟!
دسته کیفمو تو دستم گرفته بودم و تقریبا داشتم می چلوندمش با ناخنای بلندم....ولی اهمیتی نمی دادم...گوشام مثه رادار دنبال یه حرف امیدوار کننده از سوی دکتر بودن ولی....
من ـ خب...آقای جلالی...شما باید کاوه رو راضی کنید ، من نمیتونم...من همیشه تو رویاهام یه بچه رو تصور می کردم...اما...
دکتر ـ پس چرا با کاوه ازدواج کردی؟
من ـ خب...ام...من نمیدونستم که از بچه اینقدر بدش میاد...من کاوه رو هم دوست دارم ولی بچه...
دکتر دوباره خودکارشو بلند کرد و تو جاش کمی تکون خورد و گفت:
ـ آ آ آ آ...! خودخواهی خانوم اعتمادی! خودخواهی! (با چشمای نافذش بهم خیره شد و گفت) هم خدا رو می خوای هم خرما؟
romangram.com | @romangram_com